تبليغاتX
من پسرم... دلت بسوزه

من پسرم... دلت بسوزه

توجه: بهمراه داشتن کپسول آتش نشانی برای خواهران الزامی و اجباری میباشد

من نمیدونم منظور اونایی که گفتن من دروغ گوم چیه  ولی اینو براتون بگم که وقتی یه چیزایی براتون قابل درک نباشه نتیجه میگیرین که غیر حقیقی هس و من نسبتا با این پاسخ افراد آشنا هستم چون تو دوران ابتداییم یادمه با وجو.د اینکه مدرسه غیر انتفاعیی نسبتا گرونیم بود و بچه گدا نداشت براشون سخت بود باور کنن وضعیت زندیگیم که چطوره حالا هم به یه جاییم هم نیس که چی درباره من فکر میکنین دخترای اخمخ

 

بازم تاکید میکنم این داستان حقیقی نیس و نوشته یه دوستی به اسم هانس هس به نظر من قسمت اولش که جذاب تر بود

 

مادرش اومد بردش داخل و منو هم برد تو نشوند تو آشپز خونه گفت اصلا شما کی هسی از کجا پیدات شده شوهرم از صبح یه جوری شده ... تا حالا هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش

تو این زن بر خلاف مرسده خون سردی و آرامش موج میزد منم براش همه چیزایی که بین منو بابای مرسده رد و بدل شده بود گفتم و مادره گفت حالا با مغزت تصمیم گرفتی که اینجایی؟

یه کم سکوت کردم و گفتم من خیلی وقته که تصمیم آخرمو گرفتم و برای تغییر عقیدم این رفتارای مرسده خیلی کمه

مادر مرسده : خب پسرم همین یعنی اینکه هنوز داری با احساساتت تصمیم می گیری ..... اصلا پدر مادر شما از قضیه خبر دارن؟

من: خانم ** من رابطمو خیلی وقته با خونوادم کمرنگ کردم و فقط با پدرم یه رابطه کارمند - کارفرما دارم

مادره مثه اینکه خیلی تعجب کرده بود ... انگار این جور زندگی براش تعریف نشده بود...چند دقیقه ای فقط عین علامت سوال داشت منو نگا می کرد خیلی بدم میومد از این جور نگاها

که جیغ و فریاد مرسده سکوتو شکون و اومد تو آشپز خونه و به مادرش یه نگاهی کرد که داره با بهت و حیرت به من نگاه می کنه و داد زد مهرزاد خیلی پستی گمشو از خونمون بیرون .... به مادرشم گفت شما هم بجای اینکه اینو از خونه بندازی بیرون نشسی داری باهاش اختلات می کنی؟

دیگه واقعا داشت اعصابم خورد میشد دلم میخواست همونجا بگم مردسده این بلای که سرت اومده کار منه ولی از واکنشش می ترسیدم اونم تو اون وضعیت که مثه یه کوه آتیش فشان فعال که داره با عصبانیت مواد مذاب به اطراف خودش پرت می کنه شده بود و این حرف من مثه جرقه کبریت تو میلونها لیتر بنزین بود .... با خودم گفتم هرچی زود تر برم از اینجا هم برای خودم بهتره هم برای خانواده مرسده  ... پاشدم برم که پدر مرسده اومد گفت آقای *** صحبت صبحمون نمیمه کاره تموم شد اگه میشه بیا این اتاق با هات یه حرفایی دارم که شاید بد نباشه بدونی

مرسده خشکش زد و یه آن ساکت شد و رفت به سمت همون اتاقی که صدای باباش ازش میومد ... صدای اعتراضشو می شنیدم که داره به باباش التماس میکنه  با من حرف نزنه ...... خیلی شرایط گندی بود ..... کاشکی اصلا نمیومدم ..... من که این همه مدت تونسم وجدانمو خفه کنم این بارم کاش خفش میکردم .... که دیدم پدر مرسده با یه سرم تو دسش و عصا به دست از اتاق اومد بیرون رفتم جلو کمکش کنم که مرسده پرید بیرون و نزاشت و گفت

بابا هر حرفی که میخوایی بزنی همین جا بگو که من و مامانم هستیم

بابای مرسده با یه حالت ناتوانی سرشو به علامت تایید تکون داد .... نسبت به همین امروز صبح خیلی خسته و شکسته تر به نظر میومد ... یهو یاد اون حرف مرسده افتادم که گفته بود" اومدی با خراب کردن زندگیم انتقامتو بگیری ؟ ؟! " واقعاٌ انگار داشتم ناخواسته همین کارو می کردم ....

پدر مرسده : آقای *** مرسده امروز صبح همه چیزو از رابطتتون و اینکه چطور خرابش کرده گفت ومن به جای مرسده بابت این موضوع از شما معزرت میخوام ... مرسده اومد بپره وسط حرفای باباش که باباش با یه فریاد بلند و غراء اونو ساکت کرد ... ادامه داد : ببین پسرم همون طور که صبح بهت گفتم من عمر خودمو کردم . کارامو انجام دادم ...یه کاغذ از جیبش دراورد گفت  اینم وصیت ناممه ....... باور کن به خدا من خوابشم دیگه نمیدیدم کسی بیاد دختر منو بگیره و این منو خیلی عذاب میداد ... حالا هم فکر نکن ما میخواییم برات ناز کنیم یا ادا در آریم ... نه .. تنها دلیلش اینکه بالاخره تو زندگی همه یه اختلافاتی پیش میاد و اینو نمیشه انکار کرد ... شما تو این مدت از مرسده برای خودت یه آرمان ساختی که همش ساخته ذهن خودته و شاید خیلی از این صفتایی که مد نظر تو هس اصلا توش نباشه ...

میخواستم بزنم زیر گریه ولی از حضور پدر مرسده و خودش خجالت می کشیدم

...  پدر مرسده : ببین پسرم من یه عمر تو دادگسری رفتم و اومدم و خیلی از جوونایی رو دیدم که خودشون میگفتن روز اول برای هم جون میدادن و لی بعد از یه مدت خیلی کوتاه نتونسن با نقصای هم دیگه کنار بیان و شدن دشمن همدیگه ... منم می تونم ببینم یه سال .. یه ماه دیگه رو که تو نتونی با این نقص دخترم کنار بیایی  .. آدمیزادی دیگه .. سرزنشت نمیکنم اگه دلت بچه ای بخواد که از خون خودت باشه .... تورو خدا فکراتو بکن با منطقت نه مثه الانه با قلبت اون موقع من منتظرتم با پدر ومادت ببینمت ...

از خونشون زدم بیرون .... بی هدف و داغون انداختم تو یه ترافیک سنگین و پشت فرمون بغز گلومو گرفته بود .احساس گناه ذهنمو بلوکه کرده بود  و مدام  حرفای بابای مرسده تو ذهنم تکرار میشد ... رسیده بودم خونه .... دیر وقت بود  فقط تونستم تن داغون و خستمو به تخت خواب برسونم ... 8 صبح بود که باصدای زنگ موبایلم از خواب بلند شدم

بابام بود

پسره الاف کجایی ؟؟ چرا این هفته نیومدی سرکار ... فکر کردی پیش باباتی هر وقت بخوایی میای و هر وقت که نخوایی نمیایی ؟؟ اصلا الانه کجایی ؟؟؟

بابام که داشت حرف میزد اتفاقات دیشب یادم اومد .. بغزم گرفت  ... نتونسم کنترلش کنم و سیل اشکام جاری شد

بابام: مهرزاد  ! ... خاک برسرت مگه من چی بهت گفتم که عین دختر بچه ها گریه می کنی ؟؟

من : بابا ولم کن یه مدتیه خیلی داغونم ... حوصله کسیو ندارم ... گوشیو خاموش کردم

و دوباره رو تخت ولو شدم و به حرفای بابای مرسده  و اتفاقات این  چند وقته فکر می کردم

نمیدونم کی ولی دوباره خوابم برده بود

با تکونای بابام ازخواب بلند شدم

فقط تونسم بگم سلام

بابام: پسره نخاله معتادم شدی پس ؟ همین یه قلمت کم بود که به حمد خدا اونم جورشده

من : معتاد چیه ؟

بابام : معتاد نیسی پس این مدت کدوم گوری بودی ؟؟ که نه خبری ازت بود ونه دوستات ازت خبر داشتن 

دوباره داشت حالم خراب میشد اومدم از خونه بزنم بیرون که پشت در امینو دیدم ... وای تو این شرایط همینو کم دارم.... به سرعت از پله ها فرار کردم و خودمو به ماشین رسوندم ... اومدم برم دیدم روشن نمیشه .... چند بار استارت زدم .... یادم اومد  بچه که بودم همیشه بابام برای اینکه سر ماشین نرم سیم دلکو رو قطع میکرد و منم کلید زاپاس ماشینو تو شرکت نگه میدارم ....

تو ماشین مثه یه موش که تو تله مونده وامید به زنده برگشتن نداره سرمو روی فرمون گذاشتم

چند لحظه بعد بابام و امین اومدن پیشم نشستن تو ماشین... بابام گفت همه چیو از امین شنیدم ... مهرزاد خریت نکن این دختر جز بی آبرویی و بد بختی چیزی برات نداره ... یادت نیس چطور با پدر سوخته بازی از دانشگاه بیرونت کرد؟؟

میخواسم بگم بابا منم بی جواب نذاشتمش .... ولی نمیشد بگم ... چون میدونسم همون موقع کت بسه میره تحویلم میده

گفتم بابا تو این سه ساله خیلی سعی کردم فراموشش کنم ولی نشد

امین که تا حالا ساکت بود گفت : مهرزاد من تا حالا خیلی کم باهات جدی حرف زدم  ولی باور کن این راهی که میری به ترکستان هس ... بیا و از خر شیطون پیاده شو .... زن می خوای برو این همه دختر هس چرا گیر دادی به بد ترین انتخواب ممکن ؟

داشتم کم کم راضی میشدم که بیخیال مرسده بشمو سعی کنم زندگی جدیدیو شروع کنم

ادامه دارد ....

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت7:31توسط مهرزاد | |

 

۱- قسمت دوم داستان به دستم رسید که می خونمش و ایراداتشو میگیرم و فردا صبح احتمالا آپش میکنم

۲- اینو من توش موندم این همه مطلبای من دزده شد و تو تمام نت پخش شد به اسم خودشون من آخم در نیومد حالا که یه عکس بدون مرجع و یه مطلب کزایی آپ کردم همتون منو متهم به دزدی از بلاگای دیگه می کنین   خیلی آدمای بیرحمی هستین به خدا .....تازه من میخواستم با هماهنگی یکی از بلاگای موبایل یه چند تا کلیپ آپ کنم که پشیمون شدم (اونایی که اکثرا دیدین یارو مجری تلوزیونه نصیحت میکنه نه ... کلیپایی مستند از زندگی دخترا)

۳- فرزانه یه مدتیه پیداش نیس نکنه بلایی سر خودش آوورده باشه

۴- اینم جزء عجایبی هس که من تو این بلاگ تجربه کردم :به دلم موند یه اسم از یه شخصیت هنری یا داستانی رو بیارم گروه حمایت کنندهاش نریزن سرم ـبد ترینش موقعی بود که اسم "امی لی" رو تو یه مطلب نوشته بودم ـ

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت8:24توسط مهرزاد | |

این عکس بیصاب بودش پشتشم ننوشته بود "از یابنده تقاضا میشود به نزدیک ترین صندوق پست بیندازد"که من برداشتم اگه دوباره فردا پس فردا صابش اومد دنبالش بدونه که از جایی بلندش نکردم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت7:44توسط مهرزاد |

قرار شده بود یه عکس از خودم بزارم که حدود قیافم توش معلوم باشه

عکسه رو گذاشتم تو ادامه مطلب


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت7:29توسط مهرزاد | |

بابا عجب مردم بیکاری هستین یک نفر به اسم مستعار هانس داستان زندگی منو تخیلی ادامه داده دمش گرم قصه قشنگی شده ولی یه چند جا شخصیت هارو خیلی هپروتی داده مثلا من یه سنگی از کره هفتم میخوره توسرم میرم دنبال مرسده تا .... یا مثلا مرسده رو با مارتل گریان اشتباه گرفته  البته بعضی جاهاشو خودم یه دخالتی کردم تو داستان ولی بازم درکل داستان قشنگی هس مشروط بر این که فقط تخیلی باشه

این مدت خیلی با وجدانم مشاجره داشتم و بلاخره یک روز تصمیم گرفتم برم شهر دانشگاهمون و خبری از مرسده بگیرم و پیداش کنم و باهاش در باره بلایی اکه سرش اومده صحیت کنم اصلا تو حال خودم نبودم و نفهمیدم چطور رسیدم اونجا . یه راس رفتم دم دانشگاه با وجود این که میدونسم نه راهم میدن تو ونه مرسده رو اونجا پیدا میکنم چون حتما باید درسش تموم میشده و از اونجا رفته بود ولی بازم رفتم اون روز که هیچی دسگیرم نشد انگار تو این دانشگاه زلزله ای مرز همه گیری اومده باشه دریغ از یکی از کادر قدیم چه برسه هم دوره ایام عصرش که تو شهر دنبال نمیدونم چی فقط داشتم میروندم رسیده بودم نزدیکای خونه دانشجوییم که یادم اومد خونه یکی از هم کلاسیای مرسده تو این شهره و منم یه بار رفتم اونجا کلی تمرکز کردم که یادم بیاد وبرم پیش اون تا 8 شب فقط داشتم دور خودم می چرخیدم که بالاخره آدرسو پیدا کردم وقتی که داشتم زنگ خونشونو میزدم فقط خدا خدا می کردم که خونه باشه . خبری از مرسده داشته باشه با صدای آی فون به خودم اومدم که می پرسید کیه؟ خودمو جمع کردم و گفتم من فلانی هستم هم دانشگاهیی خانم ازینا یه آدرسی ازشون میخواستم

-خانم ازینا: خودمم چی شده دوباره اینجاها پیدات شده

-مهرزاد: چه خوب که خودتونین .... می ... میخواستم ... بپرسم ادرسی از مرسده دارین؟

-.........هوم ؟! ......شما همشهریش بودین از من می پرسی؟

-مهرزاد:....... یعنی هیچ خبری ازش نداری؟

-...اصلا توچکارش داری ؟؟ مگه بخاطر اون از دانشگاه بیرونت نکردن ؟؟ چی شذه که دنبالشی ؟ تا نفهم چی شده و چکارش داری کاری نمیتونم برات بکنم

با خودم گفتم نمیشه که بهش بگم همونی زد لتو پارش کرد و ولش کرد تو بیابون من بودم و حالا می خوام ازش "معزرت" بخوام ؟ ....... چیکار کنم اینم که گیر داده تا جواب نگیرم جوابتو نمیدم .... اها بهش میگم دارم رو یه طرح جدید کار می کنم و دنبال دیزاینر سه بعدیم ... نه خیلی مسخرس ... اصلا بهش میگم خصوصیه آره همین خوبه

مهرزاد: خانم ازینا یه مساله خصوصیه

خانم ازینا : اه ؟؟؟ آدرس مرسده هم خصوصیه نمیشه بهت بگم

داشت کفرم در میومد آخه به تو چه شاید می خوام برم کار نیمه تمومو تموم کنم سرشم خشک کنم بزنم بالای در خونمون

مهرزاد: می خوام با هاش "ازدواج" کنم

خودم داشت شاخم در میومد از دروغ بزرگی که گفتم

خانم ازینا : حالا شد .... ولی چرا بعد این همه وقت ؟ بعد این همه آبرو ریزی ...... ولی فکر نکنم بهت جواب مثبت بده ها چون میدونی .... ببینم تو با وسیله ای ؟ یه موضوعی درباره مرسده هس که نمیشه این جوری گفت .

دختره پر رو چقدر ناز میکنه تا یه آدرس بده - شیطونه میگه اینو هم بزنم ناکارش کنم

-آره با ماشینم .... مگه چه موضوعی هس که نمیتونی بگی؟! .....

- یه ده دقیقه ای وایسا تا آماده بشم بیام دم در

تو این ده دقیقه فقط داشتم تمرین می کردم که چطور وقتی میگه مرسده چه بلایی سرش اومده متاسر بشم!

بعد حدود یه رب اومد پاین یه خورده دورو برو نگاه کرد تا منو دید اومد طرف ماشین در جلو رو براش باز کردم و لی رفت عقب نشست یه سلام علیکی کرد و گفت : ببین آقا مهرزاد مرسده بعد از اینکه تورو انداختن زندان  یه یارو تو جاده می دزدش و .....

من: با یه بغز واقی گفتم شوخی می کنی ؟؟

- من قافم مثه کساییه که دارن باهات شوخی میکنن ؟

من : خب ........ نه .... خانم ازینا ... حالش چطوره منظورم حال جسمی و روحیشه

-: بیین توقع نداشته باش همون دختر شاد و خندونی رو که می شناختی ببینی چون اون نامردا بلایی سرش آوردن که آیندشو خراب کردن  می فهمی که ؟

دیدم خیلی بیچاره حالش گرفته شده گفتم یکم شوخی کنم بخندونمش بعد ردش کنم بره

من با یه لحن شوخی آمیز : خب اصلا نمیخوام میرم سر یه کیس دیگه.. واله کیه که به من جواب نه بده ؟......

-: خیلی پستی مهرزاد حد اقل برو ببینش بعد بگو نمیخوام

من: بابای من از بچگی بهم می گفت هرچی که خراب شد دیگه درس کار نمیکنه ... خب منم نمیخوام زندگیم درس کار نکنه

اصلا خود شما حاضری...

که خانم ازینا انگار خیلی دختر خاله شده بود یه پس گردنی نسبتا محکمی بهم زد و گفت : واقعا خیلی پررویی ....

من : خب عین بچه آدم بگو نه چرا میزنی ؟ ماااااااااامااااااااااااااان این منو زد بیا اهش کن

دیدم زد زیر خنده و داره هر هر میخنده که تازه یادم اومد از دیروز ظهر تا اون موقع فقط یه شیشه آب معدنی خوردم

من : خانم ازینا حیف این همه تیپ زدن شما نیس حروم بشه؟

- نه ... چطور ؟

-هیچی فقط من از ذیروز ظهر تا حالا غذا گیرم نیومده و میخوام برم رستوران **** می خواستم ببینم باهام میایین ؟

اولش تعارف کرد و نه و نوک کرد ولی با اسرار من اومد

انگار تو این شهر تنها چیزی که تغییر نکرده بود کادر این رستورانه بود که ای کاش یکم تغییر می کرد چون برای یه استیک قارچ نزدیک یه ساعت آدمو الاف میکنه

بعد از شام دیدم خانم ازینا خیلی دختر خاله شده داره زیادی صمیمی میشه گفتم اگه امشبو این جا بمونم حتما یه بلایی سرم میاره

ولی واقعا خسته بودم شب قبلشو که تا صبح خوابم نبرد از صبحشم که فقط ÷شت فرمون بودم  ولی نمیشد که برم خونشون به باباش بگم سلام من مهرزادم هم کلاسی سابق دخترتون امشبو اومدم سرتون خراب شم با تیپا مینداختم از شهر و کشور و قاره و کره زمینو منزومه شمسی بیرون پس شبو بعد ازاینکه خانم ازینا رو رسوندم خونشون رفتم همون هتلی که شب اول دانشجوییم رفته بودم 

رزووشن هتله هم عوض شده بود  نامرد یه اتاق بعم داد رو به خیابون طبقه سوم تا صبح از صدای ماشین ففط خواب پیست لمانو دیدم ..... صبحش که نه ظهرش از خواب پاشدم اومدم برگردم برم دنبال مرسده که یادم افتاد دختره کصکلک آخرش تا دم چشمه برده بودتم و تشنه و گشنه برم گردونده بوده با کله دم خونشون میخ شدم و زنگ زدم  مامانش گوشی رو برداشت آی فونشون اگه تصویری نبود صدای دختر در میاوردم سر مامانشو گول میمالیدم ولی نمیشد

فقط سه ساعت سوال پیچم کرد که کی هسی کارت شناسایی ؟ کارت ملی - کارت ماشین - کارت سوخت سوختمو هم چک کرد کهببینه چقدر بنزین توش داشتم تا گوشیو بده به دخترش تا گوشیو گرفت سریع و بدون سلام علیک گفتم آدرس مرسدو بده باید زود برم تا شام امشبو با اون بخورم

- علیک سلام ... آقای ازینا اینجوری که زشته بفرمایین تو

من: من تو نمیام همینجا هم میتونم آدرسو بگیرم

مامانش : نه آقای فلانی شما مسافرین اینجا اینجوری که نمیشه

من : مزاحم نمیشم یه آدرسی میخوام بگیرم از دخترتون و باید سریع برگردم

خود خانم ازینا : خب یادداشت کن که یه بار بیشتر نمی گم - فلان خیابون - بهمان کوچه -فلان آپارتمان واحد چنده

من: خیلی ممنون .. شبا سر سجاده دعا میکنم ایشالله زود تر بیام عروسیت به حق ابوالفضل (با صدای پیرزنای ده 60 میلادی فیلمای فردین که نفرین میکنن )

تو ماشین که نشستم اومدم دی وی دیو روشن کنم چند ماشین از ظلمات سکوت بیاد بیرون دیدم هیچی موزیک نه رو هاردشه نه چیزی همراهمه  فقط یه دی وی دی تو جیب کتم بود اونم دی وی دی فایلام که عکسا و پرونده ها ی اون سال توش بود که اتفاقا چند تایی هم آهنگ از ایگلز و آوریل توش بود هین طور که داشتم سرچ میکردم دوباره خوردم به عکس تکی مرسده که سر میز شام تو خونه ازش گرفته بودم انتگار بار اولی بود که میدیدمش همین طور مجذوب عکسش شده بودم و به اون لحضه ای که با محمد پسر خالم .... خیلی از خودم بدم اومد ... قبلا هم این جوری شده بودم ولی امین  دوستم که همیشه تعریفشو کردم می گفت خیلی کثیفی ج-نایت کار عوضی (اینو مثه آلن دلون میگفت که همیشه منو به قهقه وا میداشت و از موضوع ÷رت میکرد اما اینبار کسی نبود که مسخره بازی دراره و منو از دیپرسی خارج کنه

همین جور تا عصر یه کله روندم تا رسیدم خونه بابام اینا حوصلم نمیشد تو جمع باشم دوس نداشتم کسی منو با این حال ببینه  با وجود اینکه خیلی خسته و گرسنه بودم و برای رفتن به خونه خودم باید حد اقل دوساعت ÷شت ترافیک میموندم رفتم خونه خودم یه پیتزا هم گرفتمن و رفتم خونه رو   نهار و شامو یکی کردم و همون جوری رو تخت ولو شدم تا صبح ساعت 10 که از خواب بلند شدم

تا عصر اون روز فقط به این که چطور برم جلو و چجوری شروع کنم فکر می کردم.یه اس ام اس از خط ایرانسلم بهش زدم و نوشتم من مهرزادم  میشناسی؟؟ یه رب بعد جواب اومد نه! مسیج دادم از مسابقه طراحی پژو چیزی یادت نمیاره ؟

جوابی نیومد تا یک ساعت بعد که زنگ زد انگار همون وجدانی که منو شیر کرده بود برگردم و گذشتمو درست کنم اولین نفری بود که فرار کرده بود داشتم سکته میکردم تلفنو برداشتم صدامو یه خورده کلفت تر کردم گفتم سلام مرسده خانم یه چند ثانیه ای فقط صدای نفس کشیدنش میومد وبعد زد زیر گریه و قطع کرد نمیخواستم ولی اینبار من بهش زنگ زدم  دیگه داشت قطع میشد که بعد از 11تا بوق گوشی رو برداشت با همون گریه که با عصبانیت همراه شده بود داد زد چی از جونم میخوایی ؟ گفتم  تو این سه سال هیچ احوالی از من گرفتی ؟ که گفت نهههههههههههههه گفتم چی شده که انقدر عصبانی هستی از من؟ هیچی نگفت فقط گریه میکرد و وجدانم بجای اون به من فحش میداد و. بازخواستم میکرد که بعد حدودا 5دقیقه گفت : گفتم از جون من چی میخوای گفتم : من تو این سه ساله خیلی سعی کردم تورو فراموش کنم خیلی کارا هم کردم

حتی از ایرانم برای همیشه رفتم ولی نتونستم دووم بیارم و برگشتم میدونی دلیل برگشتنم چی بود؟ در تمام مدت مرسده فقط داشت گریه میکرد و بیشترم شده بود گریش منم داشت بغزم میشکست و  بلاخره شکست و گفت دلیل اینکه الانه من اینجام و نمیتونم فراموشت کنم روزای طلایی گذشتس  که سر هیچ و پوچ جفتمون به گندش کشیدیم

مرسده که گریش کمتر شده بود گفت تو چیو به گند کشیدی ؟؟ دلیلش فقط بچه بازیای من بود و خدا هم بی جواب نزاشتتم ... حرفشو قطع کردم و گفتم خبرو شنیدم .... گریه اونم نسبتا بند اومده بود و حدودا یک  دقیقهای سکوت بینمون بومد که گفتم مرسده؟؟؟ گفت جانم؟؟؟.....چند باری فقط هخینو تکرار کردیم باهم..... گفتم میشه ببینمت که  تلفن قطع شد و بلا فاصله مسیج کمبود اعتبار ایرانسل برام اومد .... با تلفن خونم بهش زنگ زدم با همون بوق اول برداشت گفت چرا میخوایی منو ببینی میخوایی ببینیم تا آروم بگیری میخوای ببینیم تا بیچارگیمو ببینی و دوباره زد زیر گریه و قطع کرد ساعت 11 شب بود وگرنه همون موقع می رفتم دم خونشون و رو در رو باهاش حرف میزدم نمیدونم چرا من از بچگی این قدر گشاد بودم که اگه از 9 شب به بعد هر اتفاقی برام بیفته همونجا که هستم اتراق می کنم

تا صبح به فردا فکر می کردم که اگه برم دم خونشون چطور شروع کنم اگه راسشو بگم واکنشش چیه از من متنفر میشه یا ..... صبح شده بود تو ماشین نمیدونم چرا حس و حال گریه کردن از در و دیوار میبارید سیستمو روشن کردم چند تا آهنگی رو که روی گوشیم بود و گوش نداده بودم روی ضبط فرستادم اولینش آهنگ عروسک از مشاهیر بود (گفتم که اصولا من با رپ حال نمیکنم ولی بلوتوث علی بود که هر وقت منو میدید گوشیمو غارت میکرد و چندتا کلیپ و آهنگ میفرستاد تا دلم نسوزه ) آهنگه انگار مناسب همین حسو حال من بود که باز بغزمو ترکوند شانس آوردم تو ترافیک بودم و حسابیم گره خورده بود  این آهنگو تا دم خونه مرسده ریپیت دیس  گوش میدادم ماشینو زیر یه درخت پارک کردم یه چیزی دیدم که پشمام ریخت دیدم یه تاکس جلو خونشون نگه داشت و رانده رفت از تو صندوق یه ویلچر آورد و برد طرف مسافرش داشتم سکته سگیه رو میزدم یه آن به ذهنم رسید که نکنه این مرسده باشه ...... تا اینکه راننده مسافرو که پیرزن همسایشون بود برد دم خونشون ورفت خدا رو شکر کردم و یه اس ام اس دادم به مرسده و گفتم نمیخوایی منو ببینی که جواب داده بود شما ؟ آخه با خط همراه اولم بود و شمارشو نداشت جواب دادم بیا دم در میفهمی مسبج اومد کسی دم در خونه ما نیس . لطفا مزاحم نشین جواب دادم تو اون سوناتا سفیده چی اشنا نیس برات ؟ مسیج داد اقا لطفا مزاحم نشین و برین وگرنه به پلیس زنگ میزنما ... مسیج دادم به خدا من مزاحم نیستم فقط میخوام شمارو ببینم بیایین میبینین که آشنا هستم .. جواب د اده بود آشناهای ما سوناتا ندارن ..... جواب دادم خب منو خیلی وقته ندیدین .. جواب داد الانه پدرم خدمتون میرسه ببینه آشنایین یا نه  ... گفتم من آشنای شمام ولی اگه میخوایین با پدرتونمن آشنا میشم که مسیج اومد الانه میام ببینم کی هسی .... یک دقیق بعد از آپارتمانشون یه مرده اومد طرف ماشین و به شیشه زد  شیشه رو دادم پایین و گففتم سلام آقای ** لطفا بفرمایین سوار شین ... مرده گفت علیک سلام پسرم شما منو ازکجا میشناسین ؟ گفتم لطفا بفرمایین سوار شین تا راحت تر صحبت کنیم رفت که از اون در سوار شه که دیدم رو  دسک تاپ دی وی دی پلیر همون عکس مرسده هس فوری خاموشش کردم ... پدر مرسده سوار شده بود و قیافش شده بود عین علامت سوالی که تا حد مرگ ترسیده ...گفتم من مهرزاد *** هستم سه سال پیش با دخترتون هم دانشگاهی بودم و سر یه پروژه دیزاین سه بعدی با دخترتون آشنا شدم و......

- خب خوشحالم که زیارتتون میکنم فرمایش ؟

من: راسش ...... راسش من از همون موقع از .... دختر شما خوشم میومد اما .. بهم خورد و منمم تو این سه سال سعی کردم فراموشش کنم ولی نتونستم حالا هم اینجام که ....

- خب پسرم (با یه بغز) شما که هم دانشگاهیش بودی حتما خبر داری که اون دیگه یه دختر سالم نیس و بغز مرد بیچاره ترکید و زد زیر گریه

کلی سعی کردم آرومش کنم آخر سرم بهش گفتم من با همه این شرایط حاظرم با مرسده ....که باز نزاشت ادامه بدم و گفت پسرم من عمری دیگه ندارم و تنها آرزوم اینه که عروسی مرسده رو ببینم ولی راضیم نیستم زندگی یه جوونو برای همیشه خراب کنم ... من نذاشتم ادامه بده و گفتم من از اون سر دنیا پا نشدم بیام که جواب رد بشنوم .. من با علم به شرایط مرسده اینجام .... مرد بیچاره گفت پسرم شما الانه غرور جوونی گرفتت و قلبت  داره برات تصمیم میگیره نه عقلت .. شما الانه جوونی خوش قیافه ای ماشالله وضعتونم که معلومه خراب نیس ... برای شما دختر زیاده .... الانه از دختر من خوشت اومده فردا پس فردا چی ؟؟؟

من فقط سکوت کرده بودم و هیچی نمیگفتم .......بعد از چند دقیقه پدر مرسده گفت من دارم میرم امید وارم وقتی که با منطقت تصمیم گرفتی برگردی ...

من گفتم من سه ساله که دارم با تمام وجود به مرسده فکر میکنم حد اقل بزارین خودشو ببینم

- نه ... نمیشه اون بعد از اون ماجرا روحیش خیلی نا متعادل شده ... یه وقت بلایی سر خودش میاره مثه اون دوستش ... با تعجب گفتم دوستش گفت آره همونی که تو اون ماجرا با مرسده بود ... خانم ==== گفتم خب مگه اون چش شده ؟؟ پدر مرسده گفت من همه جزیئاتو نمیدونم ولی همین قدر میدونم که دو سال پیش خود کشی کرد ... انگار یه استخر آب یخ رو سرم خالی کرده باشن خشکم زد .... یعنی من باعث مرگش شدم؟؟؟؟ .........من یعنی الانه یه قاتلم ... با این افکار پریشون رفتم خونه خودم دیدم امین خونس حوصله شوخیاشو نداشتم فقط تونسم بگم امین منو تنها بزار که خیلی خرابم

امین: چی شده ؟؟؟ دوباره زدی یکی دیگه رو کشتی جنایت کار

جنایت کار ؟؟ آره من الانه یه جنایت کارم  .......... من باعث مرگ یه دختر جوون شدم ؟..

که صدای  امین منو به خودم آورد که با یه لحن جدی میگفت مهرزاد واقعا کسی رو کشتی؟

-داد زدم آرههههههههههههههههههه

امین سه قدم رفت عقب و گفت کی؟ کِی ؟

- همون دوست مرسده یادته که امروز فهمیدم دوسال پیش خود کشی کرده

امینم مثه من خشکش زد  سعی کرد به من روحیه بده

امین: خب به تو چه خودش خودشو کشته 

- من باعث خودکشیش شدممممممم

-خب نمیگم بی تقصیری ولی ادم قدرت انتخوابم داره دیگه نه؟ میتونسه مشکلشو با یه روانشناس در میون بزاره

-امن: امین؟! ...... کصشعر نگو

امین: بابا تو خودتو محاکمه و مجازات کنی اون زنده میشه؟؟

من : اصلا برو بیرون کی تورو راه داده؟ مگه اینجا بی درو پیکره که همینطور میای تو

امین : هر چی میخوای بگو ولی من مطمعنم اگه تورو تنها بزارم عاقبتت مثه همون دوست مرسدس

انقدر رفت رو اعصابم که عصرش راضیم کرد بریم یه چرخی بزنیم داشت کمکم  همه چی فراموشم می شد 

آخرای شب بود که مرسده یع په مسیج زد :

امروز دم خونه بابام چکار کردی کثافت؟؟

دوباره همه چیز یادم اومد بهش زنگ زدم

- چی میخوایییییییییی

- برای بابات مشکلی پیش اومده؟

-مشکل ماله یه ثانیشه مشکل؟ عوضی تو چی می خوای از جون من ؟؟........... بخاطر من برگشتی ؟؟؟ حالا بخاطر من برو همونجا که بودی

تلفنو قطع کرد

خیلی این حرفاش روم اثر گذاشت همون موقع رفتم در خونشون ... میدونسم باید آماده یه دعوا  وسط خیابون باشم ولی بازم رفتم ... زنگ همسایه بالایشونو زدم گفتم سلام من فلانیم آشنای آقای فلانی زنگ میزنم درو باز نمیکنن مثه اینکه حالشون بهم خورده .... زنه درو باز کرد رفتم پشت در واحدشون در زدم خودش درو باز کرد تا منو دید یه کشیده محکم بهم  و گفت گمشو از اینجا بابام کمت بود اومدی هممونو بهم بریزی ؟؟ که مادرش اومد بردش داخل و منو هم برد تو نشوند تو آشپز خونه گفت اصلا شما کی هسی از کجا پیدات شده صبحی شوهرمو یه جوری شده که تا حالا هیچ وقت اینجوری ندیده بودمش

تو این زن بر خلاف مرسده خون سردیو آرامش موج میزد منم براش همه چیزایی که بین منو بابای مرسده رد و بدل شده بود گفتم و مادره گفت حالا با مغزت تصمیم گرفتی که اینجایی؟

ادامه دارد

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت7:28توسط مهرزاد | |

دوشنبه 14 مرداد1387 ساعت: 10:56 توسط:M_Hacker

وبلاگ خوبیه دمتون گرم اما زیاده روی کردین
تا 3 روز دیگه هک می شید
بای


واااااااااااااااایییییییییییییییییییییییی مردم از ترس ببو گلابی این راهی که تو میری من آسفالتش کردم کجا بودی زمانی که من هک و هک بازی میکردم عمو خیلی حال میکنم زمانی که هکمون کردی و پی سیت آتیش میگیره ریختتو ببینم خواهش میکنم زمانی که هکون میکنی با وب کم از خودت فیلم بگبیر و آپش کن تو بلاگ
حد اقل برو اول یه سابقه بگیر از طرفت این بلاگ توسط یکی از بزرگترین هکرای دنیا بیمه هک شده
از هرکی تو جامعه هکرای کله گنده بپرسی اسم فرزاد نظری رو با فایر ویروس میاره برات
خلاصه اگه هکمون کردی تنتو برای یه خریدن یه پی سی دیگه صابون رده باش
آخه ببو به عقلت نمیرسه چطوریه که بلاگی با این مضمون و این همه دشمن چطور دوساله روپاس؟؟
اگه دنبال طعمه ای که کلی برات سراغ دارم بری باشون سرگرم بشی

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت14:46توسط مهرزاد |

ملت فضول

دخترای فضول بدبخت

که جز فضولی کار دیگه ای ندارید

این عکس کنار عکس خودمون نیست

فقط عکسهههههههههههههههه

اینو تو مختون میتوننید فرو  می کنید یا یه جور دیگه بفهمونمتون

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت9:24توسط نیما | |

بابا هرروز به یه چیز ما گیر بدیدنا این عکسه کجاش مال منه ؟؟ ولی نیما رو نمیدونم  من فردا پس فردا یکی از عکسام که حدود قیافم توش معلومه رو میزارم تا ببینین بابا من تو این عکسه نیستم

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی نیما کجایی که گیت کردن ؟؟؟  یه امت فزول گیر دادن این کیه روت لم داده ؟؟ دسش چرا معلوم نیس ؟؟؟ پاش چرا معلوم نیس ؟؟ گوشش چرا معلوم نیس ؟؟ خلاصه چرا هرجاشو که به ذهنت برسه مشکوکه

اگه این پستو دیدی یه دفاعیه بده  ـــ آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی نیــــــــــــــــمــــــــــا هویــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

+نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت20:3توسط مهرزاد | |

به حمد وبخشش خداوند متعال یک هفته بدون مزاحمت اشرار ترشیده رو سپری کردم هم در وب و هم در زندگی نمیدونم چی شده خدا داره این همه بهم حال میده این ضعیفه هارو از جلوم دور کرده نمیدونین تو این هفته ای که گذشت چقدر زندکی به کامم بود بیایید در این جمعه همگی دعا کنیم که هر روزمان آری از مزاحمت ضعیفه ها باشه

+نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت9:11توسط مهرزاد | |

می گویند زن، چراغ خانه است. لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار"چهلچراغ" شده اند و بعضی ها طرفدار"صرفه جویی در مصرف برق"!
 
 با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:
 
 * دوست دختر: چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند. تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)
 
 * معشوق: لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)
 
 * همسر موقت: لامپ کم مصرف!
 
 * همسر دائم: همان چراغ خانه. به هرحال اگر ما مَثَل"دختر که رسید به بیست، باید به حالش گریست" را بنا به مصالحی در مطلب چند پست قبل، تغییر دادیم، دیگر قصد تخریب همه مثل ها و متل ها را که نداریم!
 
 * همسر مطلقه: لامپ سوخته!
 
 * همسر ایده آل: چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)
 
  شعر مرتبط:
 با غول چراغ ، آرزویی بکنید
 از او طلب فرشته خویی بکنید
 یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید
 "در مصرف برق صرفه جویی بکنید"؟!
 
 * سوال کنکور ۸۸:
  هدف وزارت نیرو از ایجاد خاموشی های اخیر چیست؟
 ۱. یادآوری ارزش های فراموش شده به مردان هوسباز!
 ۲. دریافت مالیات بر همسر!
 ۳. چند دقیقه سکوت نوری(!) به احترام بنیاد ارزشمند خانواده!
 ۴. آیا شما هم شنیده اید که لذت خانواده داشتن(!) در تاریکی چند برابر می شود؟!

منبع:hezareh.blogfa.com

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت8:4توسط مهرزاد | |